تبليغاتX
html> درددل
بگو نترس
دل شکسته

با كوله باري از غم و اندوه . عمر و جواني خود را در
درياي آرزوها گم كرده ام و فصل خزان بر زندگيم خيلي زود
سايه افكند و بدون دعوت به مهماني ام آمد
داغديده از مهر و محبت و آغوش گرم مادري كه دست قضاء
اين موهبت الهي و گلي از بوستان بهشت رااز ما   به يغما
برد وبراي هميشه خورشيد روزگارمان را خاموش و آن را به
سردي كشاندو گمان و نيازم را در تاريكي و ظلمت و در قهر
كوير عمرم مدفون ساخت
ديري نيانجاميد كه اجل رخت عزاي پدر دلسوز و مهربان و
غريب از ايل طايفه را به زور بر تنمان تزئين بخشيد.وخنده
و صفاي دل هايمان را خاموش نمود
كمرم را خم و كشتي  اميد و آرزوهايم را  شكست  و در
درياي طوفاني غرق و  در هم كوبيد. جاييكه  درعرصه ايي
قرار گرفته بوده ام كه بيشتر به وجود هر دوي آنها محتاج
و نيازمند بودم  و لي عزت و لذت در كنار اين ياران بودن
برايم مسير واقع نگرديد و اين خيال . نشاط بودن و مواهب
زندگي را ازمن جدا نمود
سالها با گذر عمر و سپري در انزوا و تنهايي  نتواستم
تسكيني بر خويش مهيا كنم گويي كه خود را نيز از دست داده
ام
هيچ كدامين از خواهر و برادرانم نتواست جاي و خلوت آنان
را پر و سنگ صبوري برايم باشند و حقيقتا" نيز روشن است
كه اين هداياي الهي سرشار از محبت دايمي و گنجي به انتها
هستند و فقدان آنان درد آور و مقايسه با هيچ نگراني و
حتي احساس دروني بشري نيست
با مساعدت و دستگيري از خواهرانم و ترتيب دادن زندگي
ساده و فراهم كردن بستري  مناسب و آبرومند براي دوام
زندگي و خانه بخت آينده آنان اندكي نيز مرا با مشكل مالي
مواجه نمود كه دامنه  اين امر منجر به بروز اختلاف متعدد
با همسرم  و خانواده وي كشاند  و ادامه آن باعث آبستن و
رشد  معضلات گوناگوني اجتماعي را در زندگيم به همراه
داشت و اجبارا"چندين سال مرا باقانون و دادگاه خانواده و
ساير مراجع قضايي روبرو و تا مرز طلاق كشانده شدم و
زماني به خود آمدم كه در باتلاقي از مشكلات به گير
افتاده و در جا ميزدم
در اين حول و حوش كه فكر و ذهنم از كار افتاده بود شاهد
جوان مرگ يكي از خواهرانم شدم كه  پيامد اين حادثه منجر
به آوارگي فرزندان قد و نيم قد خواهر بيچاره ام در يكي
از شهرهاي بسيار دور كشورمان گرديد و وادار شدم مدتها
توجه ام به اين قصه و رمان اندوه بيشتر شود  آنوقت بود
كه به قهر زمين فرو رفتم و توان ايستادگي و مقاومت در
مقابل سيلي از غم مرا تخريب و تنهاتر گذاشت
موتور زندگيم به قولي بعضي ها ( قيرپاچ )و از كار افتاد
و بدون داشتن هم فكري و مساعدتهاي روحي و رواني از سوي
اعضاي خانواده و اقوام و دوستان به گوشه ايي پر تاب شده
ام
ولي توجه و عنايت شوهر خواهرانم سوء عكس داشت و به نقطه
رسيد كه با ترفند و نيرنگ و پشت دادن به ماديت و ساير
مسايل مالي كم ارزش تنها و يگانه برادرم را ازمن جدا
كردند و اينك حدود شش سال است كه در حسرت ديدار او چشم
به افق دوختم
او تنها يادگار و خاطرات زندگيم بود و برايش زحمات زياد
و طاقت فرسايي را كشيده بودم ولي اينك چشم ديدنم را
ندارد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 22:36  توسط مهناز و بهناز | 
                        خواستگاری صادق از ندا
امشب به كويت آمدم دانم كه در وا مي‌كني
رحمي به اين خونين دل رسواي رسوا مي‌كني
 
مي‌گويند كه ارتباط كلامي تمامي احساسات را بيان نمي كند. حال من چه طور بايد اين همه احساس را به تو منتقل كنم. اما به اين جهت نامه مي‌نويسم كه تو وقت داري كه چند بار بخواني و فكر كني. و آن وقت يقيق خواهي كرد چيزي را كه مي نويسم نه تنها در موقع نوشتن آن فكر كرده‌ام بلكه ساعت‌ها و ساعت‌ها و روز‌ها و روز‌ها و هفته‌ها و هفته‌ها و ... به آن فكر كرده‌ام و همه چيز را سنجيده‌ام. به روستايمان رفتم كبك‌هايي ديدم. در آن لحظه به خودم گفتم چه كبكي هستم. حتماً مي داني كه كبك‌ها هنگام ترس و شكار سر به زير برف مي‌برند به اين خاطر كه احساس مي‌كنند كه شكارچي آنها را نمي‌بيند. من هم در اين چند مدت سرم به زير برف بود تا كسي عشق مرا نبيند اما هيهات كه به زير برف بودم.
 
 
 
 
 
به نام او
به نام آنکه دوستی را آفريد؛ عشق را؛ رنگ را....
به نام آنکه کلمه را آفريد
و کلمه چه بزرگ بود در کلام او؛ و چه کوچک شد آن زمان که می خواستم از او بگويم
که هر چه بود پيش از هر کلامی خودش گفته بود
بايد اين واژه های کوچک را شست
همه می پرسند چرا پس از اين همه مدت كه ننوشته‌ام باز  شروع كردي به نوشتن. اما تو که می دانی؛ من از وقتی ايمان آوردم که تو نوشته هايم را می خوانی؛ تصميم گرفتم بنويسم. يك نفر هست كه بداند چه مي‌گويم. تو هماني بودي كه مرا به نوشتن وادار كردي.
از وقتی اولين نامه را نوشتم و تو آن را خواندی و جوابم را دادی؛ نا مه ای کـه نمی‌دانستم مفهومش چيست. نامه ای که که معنايش را تنها در چشمان تو می يافتم.
من هيچگاه بيش از سه جمله اول اين نامه چيزی ننوشتم: هيچ باور نداشتن؛ منتظر چيزی نبودن؛ اميد داشتن به آن که روزی اتفاقی بيفتد.
کلمه ها از زندگی ما عقب هستند.
تو هميشه از آنچه من انتظار داشتم جلوتر بودی و هستی.
تو هميشه غير منتظره بودی و هستی.
و حالا من مي‌خواهم غير منتظره باشم  بگذار تا بگويم
 
 
 
 
 
 
 
پرنده كوچك من نداي عزيز
نام تو را که آوردم، کلمات، خود را در انتهايي‌ترين اتاقک قلبم حبس کردند و حاضر نشدند بيرون بيايند. حاضر نشدند مثل گذشته بخاطر نام تو روي کاغذ برقصند. شايد بخاطر اين است که اين كلمات معناي ديگري را مي‌خواهند به تو بگويند و مي‌ترسند. شايد مي‌خواهند چيز جديدي را بگويند كه تا كنون نگفته‌اند. گفتنيها كم نيست، اما نمي‌دانم كه اجازه گفتن آنها دارم يا خير؟ اما اين بار مي‌خواهم حرف دلم را بگويم.
قلم در دستم مردد است و حواسم مغشوش. چرا در اين هواي تاريك شب مرا صدا مي‌زنند. من كه شب چراغي به دست ندارم. شب چراغم مرا تنها گذارده در اين ظلمات. قلبم را به آتش ‌كشيدي تا چراغم شود و از تو بگذرم. مگر مي‌شود؟ چرا شعله‌هاي قلب اينقدر ممتد است؟ اين آتش چرا خاكستر نمي‌شود؟ به من بگو انسان چرا دوست مي دارد؟
وقتي كه برخلاف توقعات ما، كسي ما را مجذوب مي‌كند نبايد تعجب كنيم. چنان اين تجاذب در درون ما مستتر است كه توقعات ما ديگر هيچ نمي‌توانند بر آن تاثير‌گذار باشند و مسير آن را تغيير دهند.
به هر ترتيب كه هست محبت من تو را مجذوب مي‌كند. يقين بدار تمام قلب‌ها مانند قلب تكيده و سختي كشيده من كه هرگز سخت نشده، نيستند. ضعف و شدت در تمامي اشياء مشاهده مي شود. اما در قلبي مالامال از دوست داشتن من تنها چنين كثرت و شدت است در بين تمامي عاشقان و وحدت و پيچيدگي است براي تو. پس هيچ كس به مانند من، تو را نخواهد دوست داشت. نمي‌تواند چنين عشقي را به زير پاي تو بريزد.
در اينجا براي اينكه ثابت كنم بايد بگويم كه به قلب و مقدار حساسيت اشخاص توجه كني، چه كسي حساس تر از من. ندا ميل داري امتحانم كن. مطمئنم كه مرا امتحان كردي و بهتر از من اين بخش وجوديم را مي‌شناسي.  بيا ندا. بيا بيا روي قلب حساس من قرار بگير.
در اين چند مدتي كه پرنده من در كنار اين عقاب خسته بال نبود، زمان خوبي بود تا در مورد موضوعي بدون هيچ عوامل بيروني تاثير گذار بيانديشم و تصميم نهايي را بگيرم. در اين چند روز كه نبودي:
در هر باد طنين صداي تو بود
بر هر خاک رد پاي تو فرو رفته بود
و در هر آب انعکاس سيمايت
در هر آتش گرمي دستانت
آنگاه که من
کوچه به کوچه
خانه به خانه
نشان تو مي خواستم
حال كه نيستي به اين فكر مي كنم كه:
گناه من شايد اين بود که تمام رؤياهايم را
از کوچه‌هاي زندگي گرفتم
و به آغوش دخترك جواني سپردم که ماندني نبود
هر چند آغاز راه را دشوار ديدم
اما دل سپردم و رها شدم
در قلبي که تنها زمزمه‌اش نتوانستن بود
 و نگاهش کردم
تا اينکه يک روز رفتن را بهانه کرد...
فکر نکن که ذهنم همه دلبستگيهاي قديمي خود را به فراموشي سپرده است. هرگز... هرگز منتظر نباش که روزي ببيني قلبم سنگ شده است. اگر صدايم را با خنده رنگ مي‌زنم همه‌اش بازيگري است. دست خودم نيست. اين روزها براي همه دنيا نقش بازي مي‌کنم. دست خودم نبود عزيزم، من از طرف تو اجازه نداشتم كه دوستت داشته باشم. انگار يک نيروي ماورايي مرا مثل يک عروسک کوک مي‌کرد که عاشقت باشم. صدايت را زيبا بشنوم و چهره‌ات را دلربا ببينم. دست من نبود. تو از من کار محال مي‌خواستي. اگر قرار بود عشق تو را از قلبم حذف کنم خدا زير سؤال مي‌رفت. آخه مگه يادت رفته که تمام اين ماجرا را او خط به خط با دست خودش طراحي کرد. تو از من چه توقعي داشتي؟ و چه توقعي داري؟... خودت هم خوب مي‌داني که راست مي‌گويم. تو از من کاري را مي‌خواستي که حتي خودت قادر به انجام آن نبودي... تو از من کار محال مي‌خواستي...
مي توان گفت كه ديدار تو تقدير نبود
ورنه در كوشش عشاق تو تقصير نبود!
ترديدي ندارم كه ترا بيش از جانم و باز بيش از روانم دوست مي دارم. اكنون روح خود را مي بينم كه از گردابهاي هولناكي كه تو برايش فراهم كردي غوطه زنان به سوي نيستي مي رود. چه مي‌شد اگر با آهنگهاي دلنشين خود كه از حيات جاوداني سـرچشمه مي گيرد او را به سوي خود مي خـوانـدي و سخت در آغـوشـش مي فشردي؟ و در قالب روح لطيف خويشتن جايش مي دادي؟!
محبوبم ... !  مردماني هستند كه معناي عشق را نمي‌دانند. هدفي براي ادامه ندارند. نمي‌دانند كه براي چه زنده‌اند. نمي‌دانند كه پايه‌هاي اين عالم بي انتها را خدا بر عشق بنيان نهاده است.
مهربانم ... ! من غير از آن ها و همه‌ي مردم هستم. هر چه تصادف و سرنوشت و طبيعت به من داده، به قلبم بخشيده ام. و حالا مي خواهم قلب سمج و ناشناس خود را از انزواي خود به طرف تو پرتاب كنم و اين خيال مدت ها است كه ذهن مرا تسخير كرده است.
مي خواهم رنگ سرخي شده، روي گونه هاي تو جا بگيرم يا رنگ سياهي شده، روي زلف تو بنشينم.
من يك كوه نشين غير اهلي، يك نويسنده‌ي گمنام هستم كه همه چيز من با ديگران مخالف و تمام اراده‌ي من با خيال زيباي تو، متناسب است.
بزرگ تر از تصور تو و بهتر از احساس مردم هستم، دوست كوه نشين تو مي‌گويد كه چه طور.
 
يكي از عيوب من اين است كه نمي‌توانم حرفم را رك و سريح بيان كنم. بايد آنقدر مقدمه چيني كنم تا شايد بتوانم حرفم را در يك جمله ساده بيان كنم. اين همه نوشتم تا اين حرفم را بزنم. نداي من به اين حرف‌هايم اعتقاد دارم و براي تك تك كلمات آن فكر كرده‌ام. من مي‌خواهم تا تو با من باشي براي هميشه و من هم براي تو براي هميشه.
من الان دارم به صورت كاملاً رسمي از نداي خودم درخواست ازدواج مي كنم. دارم از عزيزترينم خواستگاري مي‌كنم. آيا حاضري با اين عاشق كه مي‌خواهد تو را خوشبخت كند زندگي كني؟

اگر در من فكر و احساسات خوب سراغ داري نداي من ! به توقعات من اهميت بده.
من يك چيز از تو مي‌خواهم: با من يك جور باشي. در اتاق تنها و سرت را به دو دست گرفته فكر كني به اين پيشنهاد غير منتظره اما فكر شده فكر كن.... منتظرت مي مانم.
 
 
 
امشب به كويت آمدم دانم كه در وا مي‌كني
رحمي به اين خونين دل رسواي رسوا مي‌كني
 
نظر ما :آقا صادق شما یا ادرس ندا خانوم را به ما بدهید یا خودتون ازش دعوت کنید بیاد اینجا تا مطلب شما رو بخونه 
 
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 9:15  توسط مهناز و بهناز | 
                         اینم  آقا بشیر

توی خیابون جلوش رو گرفتم و قضیه رو براش تعریف کردم و دیدم توی چشماش اشک جمع شده و دوید و سوار ماشین شد و رفت .خوشحال شدم که تونستم ماجرا رو براش تعریف کنم ولی دلشوره عجیبی من رو گرفت به طرف خونه رفتم ازش خبر نداشتم چون زنگ نزد چند بار بهش زنگ زدم ولی گوشی رو بر نداشت رفتم در خونشون به یک خانمی که رد میشد گفتم در بزنه همین کار رو کرد ولی هیچکس در رو باز نکرد

دلشوره شدیدی داشتم نکنه خدا نکرده براش اتفاقی افتاده؟ این سوالی بود که توی ذهنم میگذشت همسایشون اومد بیرون با اون خانوم صحبت کرد و بعد از چند لحظه اومد پیشم گفتم چی شده گفت این خانوم میگه دخترشون رو بردن بیمارستان وای دنیا رو سرم خراب شد دیگه نفهمیدم چی شد وقتی حالم بهتر شد دیدم رو صورتم دارن اب میپاشن اشک توی چشمانم جمع شده بود گفتم چرا اینطور شد مگه چه کار شده خانوم گفت قرص خورده خودکشی کرده دوباره حالم بد شد خلاصه هر جور شد ادرس بیمارستان رو گرفتم رفتم اونجا پاهام قوت نداشتن داخل شدم به پرستار گفتم کجاست نشونی رو گفت توی اتاق سی سی یو بود، دیدمش اشکام امون نمیداد رور بودم پرستار گفت نمیشه اینجا بمونین هر جور شده اومدم بیرون دلم اروم نمیگرفت چند روز به همین منوال گذشت
تا حالش بهتر شد اگه طوریش میشد خودم رو نمیبخشیدم بعد از چند هفته مرخص شد بردنش خونه به دوستش گفتم از حالش برام خبر بیاره همین کار رو کرد یک نامه به من داد توش نوشته بود منو ببخش عزیزم این نامه بعد از خودکشی به دستت میرسه اشکام امون
نمیداد پیام داده بود دیگه نمیتونم تو رو ببینم از اون روز هر چی زنگ زدم دیگه جوابم رو نداد چند ماه گذشت که توی خیابون داشتم راه میرفتم پکر بودم همینطور هر روز توی خیابون بدون هدف راه میرفتم کارم همین شده بود تا یکدفعه چشمم افتاد بهش دویدم برم بهش برسم دیدم یک پسر اومد کنارش و با هم رفتن دنیا رو سرم خراب شد از اون روز دپرس توی خونه افتادم هرگز نمیبخشمش که این کار رو با من کرد خوب ماجرا زیاده اتفاقهای دیگه هم افتاد که طولانی هستند نمیشه تعریف کنم این بود ماجرای من ، برای همین این وبلاگ رو ساختم تا تنها نباشم وشما عزیزان رو دارم خوب رسیدم به نامه بعد از این اتفاق برات مینویسم

وای از این دنیا چه می خواهم چرا به دنیا اومدم چرا همیشه باید تحقیر بشم نه دیگه بسه تحقیر شدن شاید باید به این زندگی نکبت بار پایان بدم به پایان زندگی ام رسیدم به انجا که هیچ امیدی به بازگشت نیست همه پلهای پشت سرم خراب شدن باید رفت باید رفت باید رفت
الان بغض سنگینی تمام وجودم را در برگرفته است دیگه غروری برام نمونده که بتونم جلوی اشکام رو بگیرم ونخواهم گریه کنم اشکهایم بدون اختیار از دریاچه ی چشمانم روانه میشوند جلویم را نمیبینم چون چشمانم خیس شدن نمیتوانم بلند شوم ،
صبری برایم نمونده بدنم احساس ندارن یعنی کرخش شدن انگار مرده ام نمیدونم چه کردمبا بدنم بعد از من نمیدانم این نوشته به دست چه کسی خواهد ررسید ولی از خدا میخواهم (تنها خواسته ام ) به روز من بیافتد

 

نظر ما: گهی زین به پشت گهی پشت به زین

خوب چی میشه یه بارم ما دخترا نامردی کنیم

ولی اون دختر عاقبتی خوش در کارش نخواهد داشت و شما هم به این

موضوع فکر نکنید ببخشید ها دختر زیادن(با معذرت فراوان از دختر خانمها)

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 13:5  توسط مهناز و بهناز | 

اینم درد دل آقا مرتضی

سلام عزیزان شما گفتید که درد دلتون رو بگید منم دارم می گم. نمی دون چه طور بگم ظاهراَ از این بخش نظرات باید درددلم رو بگم. حالا هر چی هست.
من یه پسر خیلی گل که عاشق یه دختر خیلی خوب شدم. اون یه سایت داره که می رم توی سایتش مطالبش رو می خون. توی اون سات نوشته بگو نترس اما من می ترسم بگم که عاشق مهناز هستم. حالا که دارم می گم احساس می کنم خالی شدم. آخیش. مهناز تو که نمى دونی من کی هستم. اما می گم دوست دارم هزار هزار تا. یه عالمه.
خب الان شما چه طور می خواهید مشکل منو حل کنید. من نمی خوام مشکل منو کسی بدونه من می خوام مشکل منو مهناز بدونه. حالا که مهناز فهمید من چی کار باید بکنم.
مهناز دوست دارم خیلی
امشب از بیستون صدای تیشه نیامد
گویی به خواب شیرین, فرهاد رفته باید
شیرینی احساساتم همه وجودم مهناز من دوست دارم

 

نظر ما : شما کافیه به سایت مهناز خانوم برید و آدرس سایت ما رو به ایشون بدهید

یا ادرسش رو به ما بدهید تا ما خودمان ایشان را دعوت کنیم تا بیان درد دل شما رو بخونند

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 7:52  توسط مهناز و بهناز | 

اینم سر گذشت علی خان

خدایا آنکس که در تنهاترین تنهائیم


تنهای تنهایم گذاشت


به حق تنهائیت


در تنهانرین تنهائیش


تنهای تنهایش مگذار.

 

نظر ما:خیلی کوتاه بود ولی بازم ثبتش می کنیم

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 23:58  توسط مهناز و بهناز | 
                                            من با نام مستعار تنها اومدم

فکر کنم جالب باشه ولی این بار دختری دل پسری رو شکوند
دختره دختر خالم بود ولی چنین عاشقش شده بودم که اصلا به جدایی فکر نمی کردم .
من یه کم باهاش رودربایستی داشتم به همین دلیل ابراز علاقه ی اولم رو توی نامه بهش دادم و نوشتم دوستت ارم جواب اونم مثبت بود چنان خوشحال بودم که اون نامه ای که به من داده بود تا مدتها نگه داشته بودم هیچ مشکلی از هیچ نظری وجود نداشت تا اینکه یک سال پیش مشکلات ما شروع شد به هر سازی که می زد براش می رقصیدم چون خیلی دوستش داشتم
بهانه های مختلف میگرفت بالاخره مشکل یه کم جدی تر شد حتی تا این حد که می گفت پدرم راضی نیست من به خودش شک کرده بودم طی چند ملاقات حضوری که به هم داشتیم به من میگفت تو روی پدرم می ایستم و میگم فقط تو منم باور کرده بودم دقیقا شده بود مثل نامزد آدم تو خونه که می اومد اگر جلو خالم یعنی مادر او کنار همم می نشستیم موردی نداشت چون دو خانواده مطلع بودن و کاملا مطمئن از این وصلت هر چند من حدودا 18 سال سن داشتم
تا اینکه بهانه های الکی خودش شروع شد چون منم اصلا دوست نداشتم بهش فشار بیارم قبول کردم که رابطمون به همین جا ختم بشه آخرین ملاقات حضوریمون بود که من ازش پرسیدم شاید کسی دیگه در میونه قسم خورد که نه بعد از یه هفته دیدم ماشین غریبه در خونشونه وایستادم دیدم بله خواستگاره اولم گفتم خوب خواستگاره و من امید رسیدن به دختر خالم رو هنوز داشتم گذشت گذشت به گوشم رسید که بله در عین این که به من ابراز علاقه می کرده با اون دوست بوده و جوابش به اون مثبته و گفته یا اون یا هیچ کسه دیگه همین که شنیدم خودت که درکم می کنی جیگرم سوخت یه حال عجیبی بهم دست داد فقط به فکر انتقام بودم ولی به توصیه های مادر و پدر خدا بیامرزم گوش کردم و یه حرف جالبی بهم زدن این بود که گفتن پسرم عشق اول خریته
فهمیدم راست میگن شاید من یا تمام اونایی که نامردی عشق رو دیدن لیاقتشون از اون عشق اولشون بیشتره
خلاصه منم اونو سپردم دست خدا تا دوباره این نامردی فجیع رو باهام نکنه
مرسی از اینکه به درد دل من گوش دادیم

          تشکر ویژه ای هم از مهناز و بهناز خانوم دارم

نظر ما: باید شکیبا و صبور باشید و سعی کنید دیگر بهش فکر نکنید

ضمنا شما اولین نفر بودید بهتون تبریک میگم و ازتون تشکر می کنیم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 20:4  توسط مهناز و بهناز | 
سلام دوستان عزیز

این وبلاگ متعلق به همه است مطالب ان از خود شما گرفته می شود

هر چه درد دل دارید در این وبلاگ به ثبت می رسد

اگر شکست عشقی دارید به ما بگوئید

اگر از دست کسی گله دارید

اگه از سیاست های کسی خوشتان نمی اید

و اگر های مختلف به ما بگوئید

من منتظر شما خوبان هستم

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 12:18  توسط مهناز و بهناز | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
سلام دوستان
درد دل خود را به ما بگوئید
عشقی
اجتماعی
سیاسی
فرهنگی
مالی
خانوادگی
همه رو به ما بگوئید تا همه مشکل شما رو بدونند

نوشته های پیشین
شهریور 1386
پیوندها
تنها
علی
آقا بشیر
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

 

::: منبع کد آهنگ :::