تبليغاتX
html> درددل -
بگو نترس
                         اینم  آقا بشیر

توی خیابون جلوش رو گرفتم و قضیه رو براش تعریف کردم و دیدم توی چشماش اشک جمع شده و دوید و سوار ماشین شد و رفت .خوشحال شدم که تونستم ماجرا رو براش تعریف کنم ولی دلشوره عجیبی من رو گرفت به طرف خونه رفتم ازش خبر نداشتم چون زنگ نزد چند بار بهش زنگ زدم ولی گوشی رو بر نداشت رفتم در خونشون به یک خانمی که رد میشد گفتم در بزنه همین کار رو کرد ولی هیچکس در رو باز نکرد

دلشوره شدیدی داشتم نکنه خدا نکرده براش اتفاقی افتاده؟ این سوالی بود که توی ذهنم میگذشت همسایشون اومد بیرون با اون خانوم صحبت کرد و بعد از چند لحظه اومد پیشم گفتم چی شده گفت این خانوم میگه دخترشون رو بردن بیمارستان وای دنیا رو سرم خراب شد دیگه نفهمیدم چی شد وقتی حالم بهتر شد دیدم رو صورتم دارن اب میپاشن اشک توی چشمانم جمع شده بود گفتم چرا اینطور شد مگه چه کار شده خانوم گفت قرص خورده خودکشی کرده دوباره حالم بد شد خلاصه هر جور شد ادرس بیمارستان رو گرفتم رفتم اونجا پاهام قوت نداشتن داخل شدم به پرستار گفتم کجاست نشونی رو گفت توی اتاق سی سی یو بود، دیدمش اشکام امون نمیداد رور بودم پرستار گفت نمیشه اینجا بمونین هر جور شده اومدم بیرون دلم اروم نمیگرفت چند روز به همین منوال گذشت
تا حالش بهتر شد اگه طوریش میشد خودم رو نمیبخشیدم بعد از چند هفته مرخص شد بردنش خونه به دوستش گفتم از حالش برام خبر بیاره همین کار رو کرد یک نامه به من داد توش نوشته بود منو ببخش عزیزم این نامه بعد از خودکشی به دستت میرسه اشکام امون
نمیداد پیام داده بود دیگه نمیتونم تو رو ببینم از اون روز هر چی زنگ زدم دیگه جوابم رو نداد چند ماه گذشت که توی خیابون داشتم راه میرفتم پکر بودم همینطور هر روز توی خیابون بدون هدف راه میرفتم کارم همین شده بود تا یکدفعه چشمم افتاد بهش دویدم برم بهش برسم دیدم یک پسر اومد کنارش و با هم رفتن دنیا رو سرم خراب شد از اون روز دپرس توی خونه افتادم هرگز نمیبخشمش که این کار رو با من کرد خوب ماجرا زیاده اتفاقهای دیگه هم افتاد که طولانی هستند نمیشه تعریف کنم این بود ماجرای من ، برای همین این وبلاگ رو ساختم تا تنها نباشم وشما عزیزان رو دارم خوب رسیدم به نامه بعد از این اتفاق برات مینویسم

وای از این دنیا چه می خواهم چرا به دنیا اومدم چرا همیشه باید تحقیر بشم نه دیگه بسه تحقیر شدن شاید باید به این زندگی نکبت بار پایان بدم به پایان زندگی ام رسیدم به انجا که هیچ امیدی به بازگشت نیست همه پلهای پشت سرم خراب شدن باید رفت باید رفت باید رفت
الان بغض سنگینی تمام وجودم را در برگرفته است دیگه غروری برام نمونده که بتونم جلوی اشکام رو بگیرم ونخواهم گریه کنم اشکهایم بدون اختیار از دریاچه ی چشمانم روانه میشوند جلویم را نمیبینم چون چشمانم خیس شدن نمیتوانم بلند شوم ،
صبری برایم نمونده بدنم احساس ندارن یعنی کرخش شدن انگار مرده ام نمیدونم چه کردمبا بدنم بعد از من نمیدانم این نوشته به دست چه کسی خواهد ررسید ولی از خدا میخواهم (تنها خواسته ام ) به روز من بیافتد

 

نظر ما: گهی زین به پشت گهی پشت به زین

خوب چی میشه یه بارم ما دخترا نامردی کنیم

ولی اون دختر عاقبتی خوش در کارش نخواهد داشت و شما هم به این

موضوع فکر نکنید ببخشید ها دختر زیادن(با معذرت فراوان از دختر خانمها)

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 13:5  توسط مهناز و بهناز | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
سلام دوستان
درد دل خود را به ما بگوئید
عشقی
اجتماعی
سیاسی
فرهنگی
مالی
خانوادگی
همه رو به ما بگوئید تا همه مشکل شما رو بدونند

نوشته های پیشین
شهریور 1386
پیوندها
تنها
علی
آقا بشیر
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

 

::: منبع کد آهنگ :::