![]() |
![]() |
|
| بگو نترس |
|
خواستگاری صادق از ندا
امشب به كويت آمدم دانم كه در وا ميكني
رحمي به اين خونين دل رسواي رسوا ميكني
ميگويند كه ارتباط كلامي تمامي احساسات را بيان نمي كند. حال من چه طور بايد اين همه احساس را به تو منتقل كنم. اما به اين جهت نامه مينويسم كه تو وقت داري كه چند بار بخواني و فكر كني. و آن وقت يقيق خواهي كرد چيزي را كه مي نويسم نه تنها در موقع نوشتن آن فكر كردهام بلكه ساعتها و ساعتها و روزها و روزها و هفتهها و هفتهها و ... به آن فكر كردهام و همه چيز را سنجيدهام. به روستايمان رفتم كبكهايي ديدم. در آن لحظه به خودم گفتم چه كبكي هستم. حتماً مي داني كه كبكها هنگام ترس و شكار سر به زير برف ميبرند به اين خاطر كه احساس ميكنند كه شكارچي آنها را نميبيند. من هم در اين چند مدت سرم به زير برف بود تا كسي عشق مرا نبيند اما هيهات كه به زير برف بودم.
به نام او
به نام آنکه دوستی را آفريد؛ عشق را؛ رنگ را....
به نام آنکه کلمه را آفريد و کلمه چه بزرگ بود در کلام او؛ و چه کوچک شد آن زمان که می خواستم از او بگويم که هر چه بود پيش از هر کلامی خودش گفته بود بايد اين واژه های کوچک را شست همه می پرسند چرا پس از اين همه مدت كه ننوشتهام باز شروع كردي به نوشتن. اما تو که می دانی؛ من از وقتی ايمان آوردم که تو نوشته هايم را می خوانی؛ تصميم گرفتم بنويسم. يك نفر هست كه بداند چه ميگويم. تو هماني بودي كه مرا به نوشتن وادار كردي. از وقتی اولين نامه را نوشتم و تو آن را خواندی و جوابم را دادی؛ نا مه ای کـه نمیدانستم مفهومش چيست. نامه ای که که معنايش را تنها در چشمان تو می يافتم. من هيچگاه بيش از سه جمله اول اين نامه چيزی ننوشتم: هيچ باور نداشتن؛ منتظر چيزی نبودن؛ اميد داشتن به آن که روزی اتفاقی بيفتد. کلمه ها از زندگی ما عقب هستند. تو هميشه از آنچه من انتظار داشتم جلوتر بودی و هستی. تو هميشه غير منتظره بودی و هستی. و حالا من ميخواهم غير منتظره باشم بگذار تا بگويم
پرنده كوچك من نداي عزيز
نام تو را که آوردم، کلمات، خود را در انتهاييترين اتاقک قلبم حبس کردند و حاضر نشدند بيرون بيايند. حاضر نشدند مثل گذشته بخاطر نام تو روي کاغذ برقصند. شايد بخاطر اين است که اين كلمات معناي ديگري را ميخواهند به تو بگويند و ميترسند. شايد ميخواهند چيز جديدي را بگويند كه تا كنون نگفتهاند. گفتنيها كم نيست، اما نميدانم كه اجازه گفتن آنها دارم يا خير؟ اما اين بار ميخواهم حرف دلم را بگويم.
قلم در دستم مردد است و حواسم مغشوش. چرا در اين هواي تاريك شب مرا صدا ميزنند. من كه شب چراغي به دست ندارم. شب چراغم مرا تنها گذارده در اين ظلمات. قلبم را به آتش كشيدي تا چراغم شود و از تو بگذرم. مگر ميشود؟ چرا شعلههاي قلب اينقدر ممتد است؟ اين آتش چرا خاكستر نميشود؟ به من بگو انسان چرا دوست مي دارد؟
وقتي كه برخلاف توقعات ما، كسي ما را مجذوب ميكند نبايد تعجب كنيم. چنان اين تجاذب در درون ما مستتر است كه توقعات ما ديگر هيچ نميتوانند بر آن تاثيرگذار باشند و مسير آن را تغيير دهند.
به هر ترتيب كه هست محبت من تو را مجذوب ميكند. يقين بدار تمام قلبها مانند قلب تكيده و سختي كشيده من كه هرگز سخت نشده، نيستند. ضعف و شدت در تمامي اشياء مشاهده مي شود. اما در قلبي مالامال از دوست داشتن من تنها چنين كثرت و شدت است در بين تمامي عاشقان و وحدت و پيچيدگي است براي تو. پس هيچ كس به مانند من، تو را نخواهد دوست داشت. نميتواند چنين عشقي را به زير پاي تو بريزد.
در اينجا براي اينكه ثابت كنم بايد بگويم كه به قلب و مقدار حساسيت اشخاص توجه كني، چه كسي حساس تر از من. ندا ميل داري امتحانم كن. مطمئنم كه مرا امتحان كردي و بهتر از من اين بخش وجوديم را ميشناسي. بيا ندا. بيا بيا روي قلب حساس من قرار بگير.
در اين چند مدتي كه پرنده من در كنار اين عقاب خسته بال نبود، زمان خوبي بود تا در مورد موضوعي بدون هيچ عوامل بيروني تاثير گذار بيانديشم و تصميم نهايي را بگيرم. در اين چند روز كه نبودي:
در هر باد طنين صداي تو بود
بر هر خاک رد پاي تو فرو رفته بود و در هر آب انعکاس سيمايت در هر آتش گرمي دستانت آنگاه که من کوچه به کوچه خانه به خانه نشان تو مي خواستم حال كه نيستي به اين فكر مي كنم كه:
گناه من شايد اين بود که تمام رؤياهايم را
از کوچههاي زندگي گرفتم و به آغوش دخترك جواني سپردم که ماندني نبود هر چند آغاز راه را دشوار ديدم اما دل سپردم و رها شدم در قلبي که تنها زمزمهاش نتوانستن بود و نگاهش کردم تا اينکه يک روز رفتن را بهانه کرد... فکر نکن که ذهنم همه دلبستگيهاي قديمي خود را به فراموشي سپرده است. هرگز... هرگز منتظر نباش که روزي ببيني قلبم سنگ شده است. اگر صدايم را با خنده رنگ ميزنم همهاش بازيگري است. دست خودم نيست. اين روزها براي همه دنيا نقش بازي ميکنم. دست خودم نبود عزيزم، من از طرف تو اجازه نداشتم كه دوستت داشته باشم. انگار يک نيروي ماورايي مرا مثل يک عروسک کوک ميکرد که عاشقت باشم. صدايت را زيبا بشنوم و چهرهات را دلربا ببينم. دست من نبود. تو از من کار محال ميخواستي. اگر قرار بود عشق تو را از قلبم حذف کنم خدا زير سؤال ميرفت. آخه مگه يادت رفته که تمام اين ماجرا را او خط به خط با دست خودش طراحي کرد. تو از من چه توقعي داشتي؟ و چه توقعي داري؟... خودت هم خوب ميداني که راست ميگويم. تو از من کاري را ميخواستي که حتي خودت قادر به انجام آن نبودي... تو از من کار محال ميخواستي...
مي توان گفت كه ديدار تو تقدير نبود ورنه در كوشش عشاق تو تقصير نبود! ترديدي ندارم كه ترا بيش از جانم و باز بيش از روانم دوست مي دارم. اكنون روح خود را مي بينم كه از گردابهاي هولناكي كه تو برايش فراهم كردي غوطه زنان به سوي نيستي مي رود. چه ميشد اگر با آهنگهاي دلنشين خود كه از حيات جاوداني سـرچشمه مي گيرد او را به سوي خود مي خـوانـدي و سخت در آغـوشـش مي فشردي؟ و در قالب روح لطيف خويشتن جايش مي دادي؟! محبوبم ... ! مردماني هستند كه معناي عشق را نميدانند. هدفي براي ادامه ندارند. نميدانند كه براي چه زندهاند. نميدانند كه پايههاي اين عالم بي انتها را خدا بر عشق بنيان نهاده است.
مهربانم ... ! من غير از آن ها و همهي مردم هستم. هر چه تصادف و سرنوشت و طبيعت به من داده، به قلبم بخشيده ام. و حالا مي خواهم قلب سمج و ناشناس خود را از انزواي خود به طرف تو پرتاب كنم و اين خيال مدت ها است كه ذهن مرا تسخير كرده است.
مي خواهم رنگ سرخي شده، روي گونه هاي تو جا بگيرم يا رنگ سياهي شده، روي زلف تو بنشينم. من يك كوه نشين غير اهلي، يك نويسندهي گمنام هستم كه همه چيز من با ديگران مخالف و تمام ارادهي من با خيال زيباي تو، متناسب است. بزرگ تر از تصور تو و بهتر از احساس مردم هستم، دوست كوه نشين تو ميگويد كه چه طور. يكي از عيوب من اين است كه نميتوانم حرفم را رك و سريح بيان كنم. بايد آنقدر مقدمه چيني كنم تا شايد بتوانم حرفم را در يك جمله ساده بيان كنم. اين همه نوشتم تا اين حرفم را بزنم. نداي من به اين حرفهايم اعتقاد دارم و براي تك تك كلمات آن فكر كردهام. من ميخواهم تا تو با من باشي براي هميشه و من هم براي تو براي هميشه.
من الان دارم به صورت كاملاً رسمي از نداي خودم درخواست ازدواج مي كنم. دارم از عزيزترينم خواستگاري ميكنم. آيا حاضري با اين عاشق كه ميخواهد تو را خوشبخت كند زندگي كني؟
اگر در من فكر و احساسات خوب سراغ داري نداي من ! به توقعات من اهميت بده. من يك چيز از تو ميخواهم: با من يك جور باشي. در اتاق تنها و سرت را به دو دست گرفته فكر كني به اين پيشنهاد غير منتظره اما فكر شده فكر كن.... منتظرت مي مانم.
امشب به كويت آمدم دانم كه در وا ميكني
رحمي به اين خونين دل رسواي رسوا ميكني
نظر ما :آقا صادق شما یا ادرس ندا خانوم را به ما بدهید یا خودتون ازش دعوت کنید بیاد اینجا تا مطلب شما رو بخونه
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 9:15 توسط مهناز و بهناز |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
سلام دوستان
درد دل خود را به ما بگوئید عشقی اجتماعی سیاسی فرهنگی مالی خانوادگی همه رو به ما بگوئید تا همه مشکل شما رو بدونند |
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1386 |
| پیوندها |
|
تنها علی آقا بشیر |
|
RSS
|