تبليغاتX
html> درددل -
بگو نترس
دل شکسته

با كوله باري از غم و اندوه . عمر و جواني خود را در
درياي آرزوها گم كرده ام و فصل خزان بر زندگيم خيلي زود
سايه افكند و بدون دعوت به مهماني ام آمد
داغديده از مهر و محبت و آغوش گرم مادري كه دست قضاء
اين موهبت الهي و گلي از بوستان بهشت رااز ما   به يغما
برد وبراي هميشه خورشيد روزگارمان را خاموش و آن را به
سردي كشاندو گمان و نيازم را در تاريكي و ظلمت و در قهر
كوير عمرم مدفون ساخت
ديري نيانجاميد كه اجل رخت عزاي پدر دلسوز و مهربان و
غريب از ايل طايفه را به زور بر تنمان تزئين بخشيد.وخنده
و صفاي دل هايمان را خاموش نمود
كمرم را خم و كشتي  اميد و آرزوهايم را  شكست  و در
درياي طوفاني غرق و  در هم كوبيد. جاييكه  درعرصه ايي
قرار گرفته بوده ام كه بيشتر به وجود هر دوي آنها محتاج
و نيازمند بودم  و لي عزت و لذت در كنار اين ياران بودن
برايم مسير واقع نگرديد و اين خيال . نشاط بودن و مواهب
زندگي را ازمن جدا نمود
سالها با گذر عمر و سپري در انزوا و تنهايي  نتواستم
تسكيني بر خويش مهيا كنم گويي كه خود را نيز از دست داده
ام
هيچ كدامين از خواهر و برادرانم نتواست جاي و خلوت آنان
را پر و سنگ صبوري برايم باشند و حقيقتا" نيز روشن است
كه اين هداياي الهي سرشار از محبت دايمي و گنجي به انتها
هستند و فقدان آنان درد آور و مقايسه با هيچ نگراني و
حتي احساس دروني بشري نيست
با مساعدت و دستگيري از خواهرانم و ترتيب دادن زندگي
ساده و فراهم كردن بستري  مناسب و آبرومند براي دوام
زندگي و خانه بخت آينده آنان اندكي نيز مرا با مشكل مالي
مواجه نمود كه دامنه  اين امر منجر به بروز اختلاف متعدد
با همسرم  و خانواده وي كشاند  و ادامه آن باعث آبستن و
رشد  معضلات گوناگوني اجتماعي را در زندگيم به همراه
داشت و اجبارا"چندين سال مرا باقانون و دادگاه خانواده و
ساير مراجع قضايي روبرو و تا مرز طلاق كشانده شدم و
زماني به خود آمدم كه در باتلاقي از مشكلات به گير
افتاده و در جا ميزدم
در اين حول و حوش كه فكر و ذهنم از كار افتاده بود شاهد
جوان مرگ يكي از خواهرانم شدم كه  پيامد اين حادثه منجر
به آوارگي فرزندان قد و نيم قد خواهر بيچاره ام در يكي
از شهرهاي بسيار دور كشورمان گرديد و وادار شدم مدتها
توجه ام به اين قصه و رمان اندوه بيشتر شود  آنوقت بود
كه به قهر زمين فرو رفتم و توان ايستادگي و مقاومت در
مقابل سيلي از غم مرا تخريب و تنهاتر گذاشت
موتور زندگيم به قولي بعضي ها ( قيرپاچ )و از كار افتاد
و بدون داشتن هم فكري و مساعدتهاي روحي و رواني از سوي
اعضاي خانواده و اقوام و دوستان به گوشه ايي پر تاب شده
ام
ولي توجه و عنايت شوهر خواهرانم سوء عكس داشت و به نقطه
رسيد كه با ترفند و نيرنگ و پشت دادن به ماديت و ساير
مسايل مالي كم ارزش تنها و يگانه برادرم را ازمن جدا
كردند و اينك حدود شش سال است كه در حسرت ديدار او چشم
به افق دوختم
او تنها يادگار و خاطرات زندگيم بود و برايش زحمات زياد
و طاقت فرسايي را كشيده بودم ولي اينك چشم ديدنم را
ندارد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 22:36  توسط مهناز و بهناز | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
سلام دوستان
درد دل خود را به ما بگوئید
عشقی
اجتماعی
سیاسی
فرهنگی
مالی
خانوادگی
همه رو به ما بگوئید تا همه مشکل شما رو بدونند

نوشته های پیشین
شهریور 1386
پیوندها
تنها
علی
آقا بشیر
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

 

::: منبع کد آهنگ :::